شعر و ادبیات - مطالب عرفاني - شرح حال و سخن عارفان و درويشان - اصفهان شناسی - درباره تخت پولاد و ...

شرح گفتاری از فیه ما فیه


گر نُقل و کباب و گر میِ ناب خوری / می دان که به خواب در، همی آب خوری

چون برخیزی ز خواب، باشی تشنه / سودت نکند آب که در خواب خوری

دنیا و تنعّم او همچنان است که کسی در خواب چیزی خورد، پس حاجت دنیاوی خواستن همچنان است که کسی در خواب چیزی خواست و دادندش. عاقبت چون بیداری است، از آنچه در خواب خورد هیچ نفعی نباشد پس در خواب چیزی خواسته باشد و آن را به وی داده باشند.

(منبع: فیه ما فیه، مولانا جلال الدین بلخی)

شرح از زبان این بنده:

فخر کائنات؛ پیامبر خاتم سخنی دارد که می گوید: «انسان ها خوابند و هنگامی که مردند بیدار می شوند.» احتمالاً حضرت مولانا در این سخن خویش، گوشه چشمی به کلام ایشان داشته اند. برای بسیاری این اتفاق پیش آمده است - به خصوص کسی که گرسنه یا تشنه به خواب رفته باشد – که در خواب می بیند آبی خنک و گوارا می نوشد و یا انواع غذاهای خوشمزه را با اشتها می خورد؛ اما هنگامی که از خواب بیدار می شود متوجه می شود که خواب بوده و آن نوشیدن و خوردن هیچ سودی به حال او نکرده و همچنان گرسنه و تشنه است. حال مولانا می گوید که خواسته ها و تعلقات این دنیا هم به همین گونه است. مثلاً کسی که در این دنیا از خداوند می خواهد که به او ثروت ببخشد، خانۀ خوب، ماشین آنچنانی، جواهرات گرانبها و ... حتی اگر خواسته های او اجابت شود، پس از مرگ در خواهد یافت که آنچه متعلق به دنیا بوده است به حال او سودی ندارد. دقیقاً همانند تشنه ای که در خواب آب می خورد اما وقتی بیدار شد همچنان خود را تشنه می یابد. بنابراین مولانا می خواهد بگوید که چیزی را باید از خداوند خواست که بی زوال باشد. از نعمات دنیا به قدر کافی و لازم می باید برخوردار شد، آری در این بحثی نیست؛ لیکن در آنها دل نمی باید بست و آنها را به عنوان هدف نمی باید انتخاب کرد. باید به دنبال چیزی رفت و آن چیزی را از پروردگار خواست که جاودانی باشد، بی زوال باشد و هیچ گاه از بین نرود. چیزی باشد که پس از بیدار شدن همچنان به درد ما بخورد و تأثیر آن در وجود ما باقی مانده باشد. به عقیدۀ من آن موهبت گرانبها چیزی نیست به جز معرفت و شناخت خویشتن و پروردگار و رسیدن به حقیقت عشق و درک کردن گوهر عشق در این دنیا. به قول لسان الغیب خودمان حافظ شیرازی:

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید / ناخوانده درس مقصود از کارگاه هستی

باید گوهر عشق را دریافت و در مصائب و شدایدی که در راه آن پیش می آید به معرفت و شناخت منبع فیض ازلی دست یافت. عشق آن کوره ای است که سنگ وجود ما که از معدن طلای خداوند استخراج شده در آن وارد می گردد، در آتش فروزان آن می سوزد و می گدازد و به این واسطه خالص از ناخالصش جدا می گردد، طلا از سنگش جدا می گردد و از آن سوی، در هیأت طلای خالص به صورت پاک و منزّه بیرون می آید. این آن چیزی است که پس از بیدار شدن ما از خواب این دنیا به درد ما خواهد خورد و برای ما باقی خواهد ماند. این است آن سیراب شدنی که حتی پس از بیدار شدن هرگز هیچ تشنه شدنی را در پی نخواهد داشت.



:: موضوعات مرتبط: شرح ها
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه دوم آذر 1393
زمان :
نکته های عرفانی (6)


شعبی را پرسیدند که هیچ چیز از حکمت خالی نیست در آفرینش آن، در این پشه و عنکبوت آفریدن چه حکمت است؟ جواب داد که حکمت اندر آفرینش آن اگر خود آن بودی که نمرود طاغی به پشه ای هلاک کرد و مصطفی را به خانۀ عنکبوت که بر در غار ساخت از دشمن برهانید، اگر همین بودی حکمت اندر آفرینش آن کفایت بودی.

شافعی پیش هارون الرّشید نشسته بود، مگسی بر روی هارون نشست، هارون براند، دیگر باره باز آمد، هارون گفت: یا ابن ادریس خداوند مگس را از بهر چه آفرید؟ شافعی گفت: خواری و بیچارگی ملوک زمین را.

اینجا لطیفه ای نیکو گفته اند: الله تعالی مگس را ضعیف آفرید و با ضعف وی وقاحت آفرید و شیر را قوی آفرید و با قوّت وی نفرت آفرید. اگر آن وقاحت که در مگس است در شیر بودی، در زمین کس از زخم وی نرستی، لیکن به کمال حکمت و نفاذ قدرت هر چیز را سزای خویش بداد و با ضعف مگس، وقاحت سزا بود و با قوّت شیر، نفرت سزا بود، همه چیز به جای خویش آفرید و به سزای خویش بداشت.

(منبع: کشف الاسرار نوشتۀ ابوالفضل رشیدالدین میبدی؛ عارف قرن ششم)

توضیحات:

طاغی: طغیانگر و شورشی. صفت نمرود است که بر ضدّ خداوند طغیان کرد و می خواست با او برابری کند.

وقاحت: پررویی، سمج بودن، گستاخی

نفرت: گریزان بودن، دوری کردن

زخم: آسیب، ضربت

نفاذ: روانی، اینجا منظور روان بودن حکم خداوند و جاری شدن حکم اوست در عالم هستی که حتمی است.

سزا بود: شایسته است، سزاوار است، برازنده است.



:: موضوعات مرتبط: نکته های عرفانی
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : شنبه هفدهم آبان 1393
زمان :
چاپ مجموعه شعر «چکاوکی ست دلم» از وحید عمرانی


مجموعه شعر «چکاوکی ست دلم» از وحید عمرانی منتشر شد. دوستانی که مایل به تهیه کردن این کتاب هستند می توانند مبلغ پشت جلد کتاب را (7000 تومان) به شمارۀ کارت 6037991469377406 بانک ملی و یا شمارۀ حساب 0341573818004 واریز نمایند و شمارۀ فیش واریزی را به همراه آدرس دقیق پستی خود در بخش نظرات وبلاگ شعر کوتاه به آدرس: http://robaii.blogfa.com/ بگذارند تا کتاب مربوطه بدون هزینۀ پستی و به صورت رایگان برای ایشان ارسال گردد.



:: موضوعات مرتبط: متفرقه
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393
زمان :
شرح ابیاتی از دفتر اول مثنوی


آن مگس بر برگ کاه و بول خر / همچو کشتیبان همی افراشت سر

گفت من دریا و کشتی خوانده ام / مدتی در فکر آن می مانده ام

اینک این دریا و این کشتی و من / مرد کشتیبان و اهل و رای زن

بر سر دریا همی راند او عمد / می نمودش آن قدر بیرون ز حد

بود بی حد آن چمین نسبت بدو / آن نظر کو بیند آن را راست کو؟

عالمش چندان بود کش بینش است / چشم چندین بحر هم چندینش است

صاحب تأویل باطل چون مگس / وهم او بول خر و تصویر خس

گر مگس تأویل بگذارد به رای / آن مگس را بخت گرداند همای

آن مگس نبود کش این عبرت بود / روح او نه در خور صورت بود

(دفتر اول مثنوی معنوی، مولانا جلال الدین)

شرح و تحلیل به زعم این حقیر: می گوید روزی باد مگسی را بر روی برگ کاهی انداخت که از اتفاق این برگ کاه در چاله ای افتاده بود که خری در آن ادرار کرده بود. مگس به دلیل کوچکی خودش وقتی بر برگ کاه فرود آمد آن برگ را یک کشتی پنداشت و آن چالۀ پر از نجاست را به صورت دریایی بیکران دید. غرور او را در بر گرفت و با افتخار گفت که من مرد دریا هستم و همیشه سودای آن را در سر می پرورانده ام، اکنون این دریا و این کشتی و این من و به خیال باطل خود مشغول به کشتی رانی و ناخدایی گردید. بیهوده بر سر دریای خودش که قدری نجاست بیش نبود می راند و آن مقدار کوچک را دریایی بیکران می پنداشت. آن مقدار کم نجاست برای مگس بینهایت می نمود و چشمی کجاست تا بتواند حقیقت وجودی آن را ببیند که چه چیز کوچک و متعفنی است؟ جهان هر کسی به اندازۀ بینش اوست. دیدگاه و نظری به کوچکی چشم مگس، دریایش هم همین چالۀ کوچک پر از ادرار خر خواهد بود. کسی نیز که اندیشۀ کوچک و تأویل باطلی دارد و دید محدود دارد توهم و گمان او همان ادرار خر در آن چاله است و تصویر باطلی که در ذهن خود می پروراند همان برگ کاهی است که آن مگس بر آن قرار داشت. حال اگر همین مگس یا همین فرد کوته نظر تأویل باطل خود را به دور بیافکند و نظر خود را وسعت دهد، بخت آن مگس را به مرغ سعادت تبدیل خواهد کرد. کسی که سر این ماجرا را دریابد و آن را عبرت خویش سازد دیگر به مثابۀ آن مگس نخواهد بود و روح او شایستۀ توقف در عالم ظاهر نیست.



:: موضوعات مرتبط: شرح ها
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه ششم تیر 1393
زمان :
نکته ای از اسرار نامه


شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در اثر گرانسنگ خود؛ اسرار نامه می فرماید:

مثالی گویمت ظاهر، بیاندیش / کسی را هست جامی پر عسل پیش

اگر طفلی بدو گوید بیارام / که زیر این عسل زهر است در جام

چو از طفل آن سخن دارد شنیده / بلاشک دست از آن دارد کشیده

تو را چندین پیمبر کرده آگاه / که خواهد بود کاری صعب بر راه

به گفتِ طفل جُستی راهِ پرهیز / به گفتِ انبیا از راه برخیز!

معنی: عطار می گوید مثالی آشکار برای تو می زنم تا مطلب را دریابی. اگر در مقابل شخصی ظرفی عسل قرار گرفته باشد و شخص قصد داشته باشد که از آن بخورد و کودکی خرد و نابالغ به او بگوید که این عسل با زهر آمیخته است، اگر آن شخص عقل داشته باشد هرگز از عسل آن ظرف نخواهد خورد. حال تا کنون این همه پیامبر که همه انسان هایی بزرگ و عاقل و بالغ بوده اند به تو گفته اند که پس از مرگ زندگی تو ادامه خواهد داشت و راهی پر مخاطره در پیش خواهی داشت، چگونه است که به گفت آن بچه از خوردن عسل شیرین پرهیز می کنی اما به گفت این همه پیامبران پرهیزگاری و راه زندگی پاک را پیشۀ خود نمی سازی؟! حال که بدین گونه است بیاندیش و برای گفتۀ پیامبران ارزش قائل شو و به آن عمل کن.



:: موضوعات مرتبط: شرح ها
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه سی ام خرداد 1393
زمان :
سخنان مشایخ و پیران طریقت (10)


شیخ ابوالحسن خرقانی:

ای بسا کسان که بر پشت زمین می روند و ایشان مردگانند! و ای بسا کسان که در شکم خاک خفته اند و ایشان زندگانند!

شیخ احمد سمعانی:

هر کجا مسجدی است، کلیسایی در برابر او بنا کرده! و هر کجا صومعه ای است، خراباتی! و هر کجا طیلسانی است، زناری! هر کجا اقراری، انکاری! هر کجا دوستی، دشمنی! از شرق تا غرب پر زینت و نعمت کرده، در زیر هر نعمتی تعبیۀ محنتی و بلیّتی!

میبدی:

دل های صدیقان به تیغ قهر پاره کرد و جگرهاشان در انتظار آب گردانید و خود را به کس نداد!

نورالدین عبدالرحمن جامی:

شمس الدین به خدمت مولانا گفت: یا امام المسلمین! بایزید بزرگ تر است یا مصطفی؟ مولانا گفت: مصطفی بزرگترین عالمیان است، چه جای بایزید است؟! گفت: پس چه معنی دارد که مصطفی می فرماید که ما عرفناک حق معرفتک و بایزید می گوید سبحانی ما اعظم شأنی؟ گفت که بایزید را تشنگی از جرعه ای ساکن شد، دم از سیرابی زد اما مصطفی را تشنگی در تشنگی بود، لاجرم دم از تشنگی زد و هر روز در استدعای زیادتی قربت بود.

روزبهان بقلی شیرازی:

چون گنج یافتی، گنج نامه بینداز.

عین القضات همدانی:

دام طلب را علی الدوام نهاده دار، بود که روزی مرغ عشق در دامت افتد.

ابوبکر قزوینی:

نه هر که بدوید گور گرفت؛ اما گور آن گرفت که بدوید.

مستملی بخاری:

تا از غیر خود نبراند، به خود نپیونداند.

شمس تبریزی:

روی آوردن و رسیدن یکی است.

خواجه عبدالله انصاری:

هر چیز را جویند، پس یابند. وی را یابند، پس جویند.



:: موضوعات مرتبط: سخنان مشایخ و پیران طریقت
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393
زمان :
نکته های عرفانی (5)


پیر بزرگ عرفان ایران در قرن ششم؛ شیخ نجم الدین کبری معروف به پیر ولی تراش که مرشد بزرگانی همچون عطار نیشابوری، علاء الدوله سمنانی و نجم الدین رازی بود، کتابی چکیده و ارزشمند دارد به نام اصول عشره یا اقرب طریق الی الله. ایشان در این کتاب ده اصل را عنوان و بررسی می کند که موجب رسیدن سالک به هدف خویش که وصال و لقای حق تعالی است می شود. قصد دارم که به مرور این ده اصل را در وبلاگ قرار دهم. اینک اصل اول به نام «در توبه»:

«اصل اول توبه است، و توبه رجوع است به الله تعالی به ارادت. چنانکه به موت طبیعی رجوع است به او بی ارادت. چنانچه مأمور است بنده در وقت انتهاء اجل به امر تسخیری که «ارجعی الی ربک» خطاب به نفس مطمئنه است که بازگرد به سوی پروردگار خود. و توبۀ روندگان به سوی خدای بیرون آمدن است از همۀ گناهان. و گناه آن چیزی است که تو را باز دارد از الله تعالی. خواه آن چیز از مراتب دنیوی باشد یا اخروی. پس واجب است بر طالب خدای بیرون آمدن از هر مطلوبی که غیر اوست تا که از وجود نیز؛ چه گفته اند: «وجودک ذنب لا یقاس به ذنب». یعنی: هستی تو گناهی است که هیچ گناه را به آن قیاس نتوان کرد. توبه مبنای ترتب نتیجه است بر اعمال و موجب محبت حق سبحانه است به حکم «ان الله یحبّ التّوابین». و معنی توبه رجوع است از گناه و گناه سه قسم است.

قسم اول: فعل حرام است و ترک واجب و رجوع از این بر همه واجب. چنانچه حق تعالی فرمود: «و من لم یتب فأولئک هم الظالمون». یعنی: آنانی که توبه نکردند ایشان ستمکاران اند بر نفس خود.

قسم دوم: فعل مکروه است و ترک مسنون و این قسم ناپسندیده است از ارباب عصمت و ایشان را رجوع از این باید.

قسم سوم: امری است که سالکان به سوی خدای را باز دارد از حضور به او یا از مرتبۀ علیّه و رجوع از آن لازم است پیش این طایفه.

بعضی اشارت به این توبه داشته اند. حدیث «انی لأستغفر الله کلّ یوم سبعین مرّة». یعنی: من در هر روز هفتاد نوبت استغفار می کنم و مراد به هفتاد، خصوصیت این عدد نیست بلکه کثرت است. چه حضرت رسالت (ص) در هر زمانی مترقی است به مرتبۀ بلندتر و از آنچه فرود آنست استغفار می کند و از این قسم گناه است نظر به وجود خود انداختن، بلکه سر همۀ گناهان است؛ چه مستتبع گناهان دیگر است؛ زیرا که هر چه خواهد برای خود خواهد و چون او از میان برداشته شود همۀ گناهان دیگر مرتفع گردد. قایلان وحدت وجود عبارت «وجودک ذنب لا یقاس به ذنب» را معنی دیگر گفته اند که وجود حق را مباین وجود خود دیدن گناهی است بس بزرگ؛ چه همه موجود اند به وجود حق نه به وجودی مباین آن وجود. پس قول به وجود مباین قول است به شرکت در وجود و او را شریک نیست در وجود چنانکه او را شریک نیست در الوهیت. و معنی دیگر توان گفت و آن این است که نظر به وجود خود انداختن و باز نگریستن به خود در حضور حق گناهی است بس بزرگ. شیخ محیی الدین عربی در فتوحات گفته که: قوم تعریف کرده اند توبه را به ترک گناه در حال و پشیمانی بر آنچه گذشته و عزم بر آنکه به آن عود نکند. اما در اعتبار عزم سخن است؛ زیرا که حال تائب از سه بیرون نیست: یا می داند که این گناه بر وی اجرا می کنند و در این حال عزم بر ترک متصور نیست. یا می داند که اجرا نمی کنند و در این هنگام عزم را فایده نیست. یا متردد است در اجرا و عدم اجرا، و در این هنگام اگر عزم کند احتمال است که مؤدی شود به نقض عهد و منخرط شود در سلک ناقضان عهد. و در حق ایشان وعید ثابت شده.

پس مناسب چنان می نماید که به جای عزم پناه برد به حق سبحانه و تضرّع و زاری نماید از اجرای گناه. چنانچه ابوالبشر آدم صفی (ع) این طریق را اختیار کرد. گفته اند که توبه از توبه می باید. یعنی نظر از رجوع خود بردارد و نظر بر ارجاع حق سبحانه اندازد که از مقام قهر به مقام لطف درآمده و از مقام تبعید به مقام تقریب. و این عبارت معنی ای دیگر هست و آن این است که توبه چون در ماسوی داخل است از آن رجوع باید کرد و از رجوع نیز رجوع باید و این منتهی شود به رجوع به حق و قصر نظر بر او. و معنی دیگر آنکه در ذکر توبه تذکر گناه است و اندیشۀ گناه مشوش صفای وقت.»



:: موضوعات مرتبط: نکته های عرفانی
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه بیست و سوم اسفند 1392
زمان :
معرفی کتاب (13)


نام کتاب: رسالۀ قشیریه

نویسنده: عبدالکریم بن هوازن قشیری

ترجمه: ابوعلی حسن بن احمد عثمانی

تصحیح: بدیع الزمان فروزانفر

انتشارات: علمی فرهنگی، تهران، 1374

این کتاب مجموعۀ نامه ها و پیام هایی است که زین الاسلام؛ عبدالکریم بن هوازن قشیری به صوفیان و شاگردان خود می فرستاده است. شروع تهیه آن در سال ۴۳۷ هجری و پایان آن به سال ۴۳۸ بوده و علت نوشتن و ارسال آنها را ظهور فساد در طریقت و انحراف صوفی نمایان ذکر نموده است. کتاب شامل دو فصل و پنجاه و چهار باب است. فصل اول به بیان عقاید صوفیان و فصل دوم خلاصه‌ای از فصل اول است. پس از این دو فصل، بابی در شرح احوال مشایخ صوفیه و باب دیگر شرح اصطلاحات و تعبیرات آنان است. ابواب دیگر ذکر حالات و مقامات و آداب و اخلاق مشایخ را بیان می‌کند. علاوه براینکه خواندن رساله در میان صوفیان رواج داشته، مطالب و ابواب آن در معاصران قشیری و متاخران وی تاثیر عمیق داشته است. علی بن عثمان هجویری از معاصران قشیری در نوشتن کشف المحجوب از مطالب این کتاب بهره ها برده است. همچنین ردپای مطالب آن در تذکرة الاولیاء عطار و آثار مولانا جلال الدین بلخی نیز مشهود است.



:: موضوعات مرتبط: معرفی کتاب
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392
زمان :
سخنان بزرگان (2)


ویکتور هوگو: بدبختی مربی استعداد است.

وونارگ: روزگار غالباً بهترین تصمیم ها را در هم می شکند.

لاینبستر: عشق لذتی است که در نتیجۀ خوشبختی دیگران برای ما دست می دهد.

گوته: هر کس چیزی را می بیند که آن را در قلب خود حمل می کند.

ولتر: از روی سؤالهای فرد بهتر از جوابهای او می توانید درباره اش قضاوت کنید.

لاورنس: یک هدیۀ با ارزش بدون خرج که هرگز فراموش نمی شود مهربانی و محبت است.

سقراط: مرگ را سهل انگارید که مرارت آن در خوف آن است.

لرد بایرون: اگر کسی گوش شنوا داشته باشد در همه چیز موسیقی را خواهد شنید.

ولتر: برای آنکه بتوان خوب نوشت باید در یک کشور آزاد زندگی کرد.

امانوئل کانت: در عالم دو چیز از همه زیباتر است؛ آسمانی پر ستاره و وجدانی آسوده.



:: موضوعات مرتبط: سخنان بزرگان
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : چهارشنبه یازدهم دی 1392
زمان :
لطایف اصفهان (5)


صمصام در مجلس نیایش

می گویند یک روز در یکی از مساجد بزرگ اصفهان واقع در چهارباغ به مناسبت دعا و نیایش برای شاه مراسمی برپا بود و عدۀ زیادی از رجال و بزرگان وقت نیز حضور داشتند. صمصام از موضوع آگاه شد و خود را به مسجد رسانید و مثل همیشه به محض ورود گفت:

- من می روم روی منبر.

افرادی که مسئول نظم مجلس بودند از رفتن او به بالای منبر جلوگیری کردند. صمصام با صدای بلند خطاب به آنها گفت:

- می خواهم بروم بالای منبر و چند دعا به شاهنشاه بکنم.

در این صورت دیگر کسی نتوانست حرفی بزند و صمصام به راحتی رفت بالای منبر و پس از صحبت های مقدماتی، دعای خود را این گونه شروع کرد:

- خداوندا، یک روز از عمر من سید بردار و به عمر آقای شاه اضافه کن.

حاضران در مجلس که انتظار شنیدن چنین حرفی را از او داشتند، لبخندزنان آمین گفتند. صمصام بلافاصله دست ها را بلند کرد و گفت:

- خدایا به حق مقربین درگاهت، ده روز از عمر رئیس ادارۀ ثبت احوال اصفهان کم کن و به عمر شاه اضافه کن.

مردم گفتند:

آمین یا رب العالمین!

صمصام گفت:

- پروردگارا به حرمت خون به ناحق ریختۀ شهیدان کربلا، شش ماه از عمر مدیر کل آب و فاضلاب اصفهان کم کن و بر عمر اعلیحضرت بیفزای!

حاضران در مجلس با صدای بلند گفتند: آمین!

صمصام: بارالها به یارب یارب شب زنده داران، یک سال تمام از عمر شهردار این شهر و دو سال کامل از عمر فرماندار و سه سال از عمر جناب استاندار کم کن و به عمر شاهنشاه اضافه نمای!

مردم این بار با صدای بلندتری آمین گفتند و شهردار و فرماندار و استاندار که در این مجلس حضور داشتند، سرها را به زیر انداخته و به ظاهر مشغول خنده شدند.

صمصام همچنان به دعای خود ادامه داد و گفت:

- خداوندا به حق خون های پاک و طاهر رزمندگان اسلام در غزوۀ احد، ده سال از عمر فرماندۀ لشکر کم کن و به عمر محمدرضا شاه بیفزای!

جمعیت در حالی که هیجان زده شده بودند و بی اختیار می خندیدند با صدای رسا گفتند:

- آمین! آمین!

بار دیگر صمصام صدا را به دعا بلند کرد و گفت:

- بار پروردگارا، خداوندا، الهی، به حق همۀ پیامبران و امامان و مقرّبین و صالحان درگاهت، همۀ عمر نخست وزیر هویدا را کم کن و به عمر شاه و شهبانو اضافه نما!

مردم صدا را به آمین آمین بلند کردند، به طوری که فریاد آمین آنها مسجد را به لرزه درآورد، با این ترتیب حاضران در مسجد صمصام را تشویق به ادامۀ دعا نمودند. مجلس بدل به یک پارچه شور و هیجان و خنده شده بود، حتی خود مقاماتی هم که در مسجد حضور داشتند اجباراً آمین می گفتند. خلاصه صمصام با این ترتیب از عمر یک یک رجال و بزرگان و مسئولان حاضر و غایب، مقداری کم کرد و بر عمر شاه افزود و در خاتمه گفت:

- بار پروردگارا، از عمر اعلیحضرت هم هر قدر می خواهی کم کن و به عمر آقای صمصام اضافه کن!

مردم در این نوبت بلندتر از دفعات قبل آمین گفتند و سپس زدند زیر خنده و قهقه و حالا نخند و کی بخند، عده ای از شدت خنده غش کرده بودند و به این ترتیب مجلس دعا و نیایش مبدل به صحنۀ خنده و تفریح گردید و تقریباً از حالت جدی خارج شد.

صمصام در میان خنده و همهمۀ حاضران در جلس به دعایش خاتمه داد و گفت:

- پول دعاهایم صد تومان می شود!

برای اینکه صمصام زودتر از منبر پایین بیاید به اشارۀ استاندار وقت فوراً مبلغ صد تومان را به او دادند. صمصام نیز با دریافت وجه مورد نظر بلافاصله مجلس را ترک گفت.

منبع: اصفهانی های شوخ و حاضر جواب، تحقیق و نگارش حسین نوربخش



:: موضوعات مرتبط: لطایف اصفهان
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : پنجشنبه دوم آبان 1392
زمان :
معرفی کتاب (12)


نام کتاب: تحفه های آن جهانی

به کوشش: علی دهباشی

انتشارات: سخن

چاپ 2 ، 1384

این کتاب مجموعۀ مقالاتی است دربارۀ مولانا جلال الدین بلخی شاعر و عارف بزرگ ایرانی قرن هفتم که توسط ادیبان و استادان ادب معاصر به رشتۀ تحریر در آمده اند. بخشی از مقالات کتاب به راهنمایی استاد دکتر عبدالحسین زرین کوب انتخاب شده اند که همواره توصیه می کردند برای پی بردن به اندیشه های ژرف مولانا حتماً باید این مقالات را مطالعه کرد و بخشی دیگر از مقاله ها حاصل مطالعه و مروری است که علی دهباشی از ده ها کتاب و مقاله داشته است. تمامی علاقه مندان به مولانا و ادبیات و عرفان ایران را به خواندن این کتاب توصیه می کنم.



:: موضوعات مرتبط: معرفی کتاب
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه شانزدهم مهر 1392
زمان :
داستان هایی از مردان خدا (3)


دو ماجرا از رفتار بایزید بسطامی با حیوانات

شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در کتاب مستطاب تذکرة الاولیاء در شرح احوال حضرت سلطان العارفین؛ بایزید بسطامی می فرماید:

«نقل است که يک روز می گذشت با جماعتی. در تنگنای راهی افتاد، و سگی می آمد. بايزيد بازگشت و راه بر سگ ايثار کرد تا سگ را باز نبايد گشت مگر اين خاطر به طريق انکار بر مريدی گذشت که حق تعالی آدمی را مکرم گردانيده است و بايزيد سلطان العارفين است. با اين همه پايگاه - و جماعتی مريدان - راه بر سگی ايثار کند و بازگردد. اين چگونه بود؟ شيخ گفت: ای جوانمرد! اين سگ به زبان حال با بايزيد گفت در سبق السبق از من چه تقصير در وجود آمده است، و از تو چه توفير حاصل شده است که پوستی از سگی در من پوشيدند و خلعت سلطان العارفين در سر تو افگندند؟ اين انديشه در سر ما درآمد تا راه بر او ايثار کردم.»

بلافاصله حکایتی دیگر از برخورد بایزید با سگی دیگر را نقل می کند:

«نقل است که يک روز می رفت. سگی با او همراه افتاد. شيخ دامن از او درفراهم گرفت. سگ گفت: اگر خشکم هيچ خللی نيست، و اگر ترم هفت آب و خاک ميان من و تو صلحی اندازد. اما اگر دامن به خود باز زنی، اگر به هفت دريا غسل کنی پاک نشوی. بايزيد گفت: تو پليد ظاهر و من پليد باطن. بيا تا هر دو را جمع کنیم تا به سبب جمعیت، باشد که از میان ما پاکی سر بر زند. سگ گفت: تو همراهی و انبازیِ مرا نشايی که من رد خلقم، و تو مقبول خلق. هرکه به من رسد سنگی بر پهلوی من زند و هرکه به تو رسد گويد: سلام عليک يا سلطان العارفين! و من هرگز استخوانی فردا را ننهادم، تو خمی گندم داری فردا را. بايزيد گفت: همراهی سگی را نمی شايم، همراهی لم يزل و لا يزال (خداوند) را چون شایم؟! سبحان آن خدايی را که بهترين خلق را به کمترين خلق پرورش دهد.»

پی نوشت اول:

در ماجرای اول می بینیم که عارف سترگ بایزید، در راهی تنگ که تنها راه عبور برای یک نفر وجود دارد زمانی که می بیند سگی از سوی دیگر راه می آید مسیر آمده را بر می گردد تا سگ بتواند گذر کند و این حرکت وی باعث سوال و تردید یکی از مریدان شده و بایزید از جایی که بر خواطر بشری اشراف دارد به او گوشزد می کند که تمامی مخلوقات خداوند عزیز اویند و برای خود دارای جایگاه و مرتبه ای هستند. هر موجودی که در سلک وجود درآمده است حتماً مورد نظر پروردگار عالم واقع شده که به کسوت هستی مزین گشته است. نکتۀ دیگر اشاره بر این مفهوم دارد که در ابتدای پیدایش خلق در دایرۀ قسمت به هر موجودی نصیبی و قسمتی رسیده است و این دلیل بر آن نمی شود که انسان خود را از تمامی مخلوقات خداوند برتر و بزرگ تر و با اهمیت تر ببیند. حتی اگر اینچنین باشد انسان مزکی و پرورش یافته، ردای خشوع و خضوع بر سر می افکند و خود را با خاک راه برابر می بیند، چه بزرگی و رفعت واقعی در خاکساری و فروتنی است.

پی نوشت دوم:

در این داستان نکتۀ مهمی که خودنمایی می کند پرهیز از خود بینی و منیت است که اگر گریبانگیر بشر شد او را به سوی سیر نزولی خواهد کشاند. خودبرتر بینی درد روحی خطرناکیست که به شدت باید از آن حذر کرد. در جایی که بایزید از سگ می خواهد تا با او همراه و شریک شود و سگ می گوید به دلیل قبولِ تو و ردِ من در نزد خلق و اینکه من در حال زندگی می کنم و برای فردای خود اندیشه ای ندارم، استخوانی فردا را نمی اندوزم اما تو خُمی گندم در خانه داری تا روزهای دیگر از آن استفاده کنی، اشاره می رود به ابن الوقت بودن صوفی حقیقی و مرد راه که باید هر چه می رسد به کار ببرد و توکل پیشه کند و نیاندوزد و ذهن خود را که در هر لحظه لازم است با یاد منشأ ازلی باشد به فکر امور معاش و دنیا نگمارد. و اما بایزید با درک این نکته از قلۀ بلند خود بینی به حضیض خاکساری می افتد و خطاب به پروردگار می گوید: من حتی در حد همراهی با سگی نیستم پس چگونه می توانم شایستۀ همراهی با تو که یگانه عظمت وجود هستی باشم؟! و همین خاکساری است که بایزید را دوباره از خاک بر می کشد و به افلاک می رساند. همچنین این ماجرا اشاره به این دارد که خداوند چه بسا بهترین آفرینش خود و اشرف مخلوقاتش را به واسطۀ مخلوقی که به نظر کمترین و پست ترین آنها می آید تربیت می کند و آن مخلوق را وسیله قرار می دهد تا دیگری را به خطاها و خبایای خود آگاه گرداند و از آنها بر حذر دارد.



:: موضوعات مرتبط: داستان هایی از مردان خدا
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392
زمان :
یادداشت (1)


«مرگ»

به راستی چیست این مرگ؟ حقیقتی که خوشی و راحتی را بر عده ای زهر کرده و عده ای نیز آن را به طور کلی به فراموشی سپرده اند تا زمانی که ناگهان غافلگیرشان کند. انسانی که سرشار از آرزوهاست، مملو از اندیشه هاست، پر از خاطرات و مفهوم هاست به یکباره خاموش می شود و او را در چاله ای دفن می کنند! انسانی که میل به جاودانگی دارد، می خواهد همیشه باشد و بزرگ ترین کابوس او نبودن و راه عدم سپردن است. تا به حال هیچکس از دیار خاموشان باز نگشته تا با ما بگوید که حیات پس از مرگ چگونه است و یا اصلاً هست یا نیست. کسانی هستند که آنچنان از زندگی پس از مرگ سخن می گویند که گویا خود مرده و دوباره زنده شده اند و عده ای نیز به کل منکر حیات پس از مرگ می شوند؛ اما جدای از ورود در مباحث ادیان، عقل نیز چنین حکم می کند که هستی و ذات وجود بشری که شامل قدرت تفکر و تعقل، احساسات ویژه و سرشار از امید و آرزوهاست نمی تواند پس از عمری حدود هفتاد سال به یکباره نیست و نابود گردد.

به ازای هر میل و خواست درونی در انسان یک ما به ازای بیرونی نیز وجود دارد که آن میل را برانگیخته است. بنابراین هنگامی که میل به جاودانگی و حیات ابدی در درون انسان قرار دارد، چطور چنین زندگی ای حقیقت بیرونی نیز نداشته باشد؟ آگاهی و شعور بشری که قادر به متحول ساختن جهانی است آیا ممکن است که نابود گردد و پس از پدیدۀ مرگ به کلی ره فنا بسپارد؟ پس آن همه خیال ها، رویاها، غم ها، شادی ها، امیدها و اندیشه ها به کجا می رود؟ تکلیف آن همه مفاهیم و علومی که انسان می آموزد چه می شود؟ آن دریافت ها و ادراکاتی که می یابد نیز همراه با جسمش در زیر خاک سرد گور تجزیه و نابود می گردد؟! اینها سؤال هایی است که اگرچه در مفاهیم ادیان به صراحت به آنها پاسخ داده شده؛ اما همواره ذهن بشر را به خود مشغول داشته و با تردیدهایی مواجه کرده است.

چنین چالشی در ساحت اندیشه در طول تاریخ مباحث و تفسیرات بسیار انبوهی را به وجود آورده؛ اما این مسئله همچنان به عنوان یکی از بزرگ ترین سؤالات مطروحۀ انسان وجود دارد و ذهن او را به شدت به خود معطوف می دارد. گویا هویدا شدن این حقیقت مستور، برای هر کس تنها در مواجهۀ رو در رو و تجربۀ شخصی روی می نماید. ندانم های ما بسیار است.



:: موضوعات مرتبط: یادداشت
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : سه شنبه هشتم مرداد 1392
زمان :
معرفی مشایخ و پیران طریقت (9)


«محمد بن واسع»

از زبان شیخ فریدالدین عطار نیشابوری:

آن مقدّم زهاد، آن معظم عباد، آن عالم عامل، آن عارف کامل، آن توانگر قانع، محمد واسع (رحمه الله) در وقت خود نظیر نداشت و بسیار تابعین را خدمت کرده بود و مشایخ مقدم را یافته و در شریعت و طریقت حظّی وافر داشت. در ریاضت چنان بود که نان خشک در آب می زدی و می خوردی. می گفتی: «هر که بدین قناعت کند، از خلق بی نیاز شود.» در مناجات گفتی: «الهی مرا گرسنه و برهنه می داری، چنانکه دوستان خود را. آخر این مقام به چه یافتم که حال من چون حال دوستان تو باشد؟» و گاه بودی که از غایت گرسنگی با اصحاب خود به خانۀ حسن بصری شدی و گفتی: «خنک آنکه بامداد گرسنه خیزد و شبانگاه گرسنه خسبد و در این حال از خدای – عز و جل – خشنود باشد.» یکی از وی وصیتی خواست. گفت: «وصیتی کنم تو را که پادشاه باشی در دنیا و آخرت.» آن مرد گفت: «این چگونه بود؟» گفت: «چنانکه در دنیا زاهد باشی یعنی به هیچکس طمع نکنی و همۀ خلق را محتاج بینی لاجرم تو غنی و پادشاه باشی و هر که چنین کند پادشاه دنیا باشد و در آخرت نیز پادشاه باشد.» یک روز مالک دینار را گفت: «نگه داشتن زبان، بر خلق سخت تر است از نگه داشتن درم و دینار.» یک روز پیش قتیبة بن مسلم آمد با جامۀ صوف؛ گفت: «چرا صوف پوشیده ای؟» خاموش شد. گفت: «چرا جواب ندهی؟» گفت: «خواهم که بگویم از زهد، اما بر خود ثنا گفته باشم و اگر گویم از درویشی، از خدای – عز و جل – گله کرده باشم.» یک روز پسر خود را دید، خرامان. گفت: «هیچ می دانی که تو کیستی؟ مادرت را به دویست درم خریده ام و من که پدر توام، چنانم که از من بدتر در میان مسلمانان کسی نیست. این خرامیدن تو چراست؟!» پرسیدند که: «چگونه ای؟» گفت: «چگونه باشد حال کسی که عمرش می کاهد و گناهش می افزاید؟» و در معرفت چنان بود که گفتی: «ما رأیت شیئاً الا و رأیت الله فیه.» گفت: «هیچ چیز ندیدم الا که خدای تعالی در آن چیز دیدم.» از او سؤال کردند که خدای را می شناسی؟ ساعتی سر در پیش انداخت. پس گفت: «هر که او را شناخت، سخنش اندک شد و تفکرش دایم گشت.» و گفت: «سزاست کسی را که خدای تعالی به معرفت خودش عزیز کرده است، که هرگز از مشاهدۀ او به غیر باز ننگرد و هیچکس را بدو اختیار نکند.» گفت: «صادق هرگز صادق نبود، تا بدان که امید می دارد ،از او بیمناک نبود.» یعنی خوف و رجاش برابر بود. تا صادق و مؤمن حقیقی بود که خیر الامور اوسطها. والسّلام.

منبع: تذکرة الاولیاء نوشتۀ شیخ فریدالدین عطار نیشابوری



:: موضوعات مرتبط: معرفی مشایخ و پیران طریقت
نویسنده : وحید عمرانی
تاریخ : جمعه هفدهم خرداد 1392
زمان :


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.